خاطره بدنیا آمدن پسرم
امروز دوم فروردین 92 هست
همش از این میترسیدم که نکنه پسرم عجله کنه و زود بیاد با اینکه آمپول زده بودم
اما همش نگران بودم نکنه تو اسفند ماه بدنیا بیاد....خیلی به این موضوع فکر میکردم و
اونی که میترسیدم سرم اومد....یعنی پسر گلم 10 روز زودتر از روزی که دکتر وقت داده
بود تشریف آورد. البته خدارو شکر که در سال جدید بدنیا اومد.
امسال سال
پسر کوچولوی من در تاریخ 92/1/2 ساعت 23:20 جمعه با وزن :2950 و قد: 51 و دور
سر:34 در بیمارستان البرز با دستای مهربون خانم دکتر سپیده رضایی پا به این دنیا
گذاشت .

امروز دومین روز عید بود. از صبح که بیدار شده بودم همش احساس میکردم دل پیچه دارم
و همش میرفتم دستشویی . فکر کردم به خاطر خوردن دوتا دونه خیار که دیشب خونه عمه
زینب خوردم ؛ باشه .با این حال با مادر جون و بابا جون و عمه جون (عمه بابا ) رفتیم خونه
مامان جون عید دیدنی . اونجام حالم زیاد خوب نبود، اما با این حال از خونه مامان جون رفتیم
خونه عمو علی (عموی من) وقتی رسیدیم دل پیچم شدید شد و بیرون رویم شدیدتر ناهار
نتونستم چیزی بخورم . زن عمو زحمت کشید کمی عرق نعنا داد، من خوردم .فریبا
(دخترعموم) یه آونگ که اولین عیدی شما بود هدیه داد. از هشتگرد قرار بود بریم تهران
خونه عمو محمد. تو راه دل پیچم شدیدتر شد به خانم فقانی مامای خصوصیم که قرار بود
کمکم کنه تا زایمان طبیعی راحتی داشته باشم زنگ زدم گفت : سریع برو بیمارستان تا
ضربان قلب جنین رو کنترل کنن.... احتمالا وقت زایمانته . منم که گیج و منگ بودم اصلا
باورم نمیشد دارم زایمان میکنم....
وای خداااااااااااااا یعنی تا چندساعت دیگه امیر محمدمو می بینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هم نگران بودم هم دلشوره داشتم. ترافیک سنگینی بود از هر طرف میرفتیم
خیابونا شلوغ بود. بابایی همش سعی میکرد میان بر بره تا زودتر برسیم.
وقت اذان بود که رسیدیم بیمارستان البرز کرج. توی دلم آشوبی بود که نگو هم خوشحال
بودم هم نگران. خدایا یعنی الان زود نیست واسه زایمانم؟؟ آخه تو هفته 38 هستم ....
به خدا جونم التماس میکردم با یه بچه سالم این مسیر رو برگردم خونه.....
بابایی کلی با آقای طاهر زاده دوست بابایی کارمند بیمارستانه خیلی کمکمون کرد دستش
درد نکنه. تلفنی همه چی رو هماهنگ کرد. رسیدیم بیمارستان رفتم بلوک زایمان خانم
فقانیمتاسفانه شیفت کاریش نبود اما تلفنی هماهنگیهای لازم رو کرده بود.
خانم الهی مامای من بود. تو اتاق درد که ماما معاینم کرد گفت: وقت
زایمانت برو یه چیز شیرین بخور بیا ضربان قلب بچه رو چک کنم .و یه لیست داد تهیه کنم.
اومدم بیرون بابایی پایین منتظر بود ببینه موندی هستم یا رفتنی ؟؟
دل تو دلم نبود با بابایی رفتیم وسایل مورد نیاز رو خریدیم ، و بابایی زنگ زد به مامان جون تا
خودشو برسونه بیمارستان. بابایی رفت واسه تشکیل پرونده و از این کارا ....
تو اتاق درد دو نفر دیگه هم بودن که یکیشون از شدت درد داشت ضجه میزد و اون یکی هم
همونجا زایمان کرد . داشتم از ترس سکته میکردم استرس شدیدی منو گرفت. بهم آمپول
فشار زدن توی تخت دراز کشیدم همش صلوات می فرستادم..... کم کم دردهام شروع
میشد. وقتی ضربان بچه رو چک کردن دیدن ضربان کند میزنه بند ناف پیچیده بود دور گردنت
سریع بهم سوند و سرم وصل کردن و آماده کردن ببرن اتاق عمل .ترسهام بیشتر میشد.
با دیدن خانم دکتر پرسیدم ،خانوم دکتر الان زود نیست پسرم بیاد و اونم گفت : نه
خیالت راحت الان ریه هاش کامل شده..... دکتر رفت. پرستار اومد منو واسه عمل آماده
کنه.... بهم سرم و سوند زدن و فوری خواستن ببرن اتاق عمل .گریه میکردم و به خانم
پرستار التماس میکردم بگین مامانم بیاد. تو راهرو دیدم مامان جونی و بابایی منتظرن بادیدن
من تعجب کردن چرا عمل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خانم پرستارگفت : بند ناف پیچیده دور گردن بچه
سریع باید عمل بشه . بدون اینکه از بابایی امضاء بگیرن اورژانسی فرستادن اتاق عمل.
وقتی مامان جون دیدم زد زیر گریه. مامان جون گفت: چرا گریه میکنی از درد کشیدن زیاد
راحت شدی تا یه ساعت دیگه پسرتو میبینی و با یه دعا راهی اتاق عملم کرد . بابایی
دستمو گرفت و گفت: عزیزم نگران نباش . اون لحضله از اینکه بابایی کنارم بود بهم آرامشی
داد که کمی آروم شدم.همش میخندید تا منم شاد باشم. زود دکتر بیهوشی اومد و خمم
کردن تا بی حسم کنه آمپوله دردی نداشت....خلاصه بیحس شدم .خانم دکتر اومد گفت :
من دکترتم نگران نباش . توی اتاق دکتر و پرستارها درمورد آکادمی گوگوش صحبت میکردن
و آهنگ گوش می دادن. همین ریلکس بودنشون بهم آرامش می داد.
همش رو تخت تکون تکون میخوردم میدونستم که دارن شکمم رو خالی میکنن تا دکتر
بیهوشی میومد ، منو چک کنه میگفتم من بیهوش نشدم .میگفت : نگران نباش ... چشمم
همش به ساعت بود تا لحضه ورودتو ببینم. همش صلوات میفرستادم و از خدا میخواستم
بچم صحیح و سالم باشه. تو این حال و هوا بودم یه دفعه صدای گریه شنیدم
وااااااااااااااااااااای خدا جون این صدای پسر منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟بی اختیار اشک از چشمام جاری
شد. و دستام میلرزیدن با گریه به پرستار کناریم گفتم سالمه؟ اونم گفت آره بابا هم سالم
هم کم مو...خانم پرستار گفت میخوای ببینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با سر اشاره کردم آره اونم
آورد کنارم دور پارچه سبز پیچیده بودنت.با اون چشمای قشنگت داشتی نگاه می کردی .
بردنم تو اتاق ریکاوری یک ساعتی اونجا بودم سردم شده بود خانم پرستار یه پتو روم
کشید.قرار شد ببرنم بخش, بابایی جلودر منتظرم بود با یه لبخند گفت: خوبی عزیزم
پسرمونو دیدم.
خخخخخخخدایاااااااااااااااااا هزاران مرتبه شکرت خدا جونم پسرم صحیح و سالم بدنیا اومد.
وقتی تو بخش بردنم پسرنازمو آوردن برای شیر دادن مامان جون خیلی تلاش کرد تا تو شیر
بخوری آخه واقعا سخته خوابیده شیر دادن با هر سختی شده شیر اول که آغوزه و خیلی
هم مفیده دادیم خوردی. خدا روشکر که شیر خوردی آخه چند نفری که تو اتاق بودیم بچه
هاشون بهسختی شیر میخوردن. همون شب باباجون و مادر جون و عمه زینب که خونه عمو
محمد بودن، اومدن دیدن تو. عزیزم ماهم قرار بود بریم اونجا اما شما مثل اینکه عجله
داشتی عیدکنارما باشی به خاطرهمین زودی اومدی ،بغل مامان .
عمه زینبم چند تا عکسخوشگل ازشما گرفت.
دکترم گفته بود تا 12 ساعت اصلا تکون نخورم و بعد از 12 ساعت گفتن باید پیاده بشیم از
تخت...اولش کمی سرم گیج رفت و چشام سیاهی میرفت راه رفتن برام سخت بود آخه
پاهام باد کرده بود با کمک مامان جون کمی راه رفتم.ولی بعدش خوب شدم و تا موقع
خواب هی پیاده میشدم .خیلی سخت و دردناک بود هر وقت از تخت پیاده میشدم دوست
نداشتم برم روتخت واقعا سختم بود. بعد از ظهر باباجونی با اینکه شیفت بود اما دو ساعتی
رو مرخصی گرفت اومد تا اولین نوه قشنگشو ببینه. خاله فریده ,سپیده و دایی علیرضا هم
اومده بودن برای دیدن تو. عمه زینب و عمو حمید به همراه ایلیاجون اومده بودن
دیدنت. ایلیا جونم یه صندل خوشگل برای شما عیدی اورده بود، خیلی خوشگله ایشالله
وقتش که شد میپوشی . عمه جون دستت درد نکنه
باباجونی و مادرجونم اومدن تا ورود دهمین نوه خوشگلشونو جشن بگیرن. عین اون دو
روزی که ما بیمارستان بودیم نه من, نه تو, نه مامان جونی ,نه بابایی هیچکدوممون
نخوابیدیم ،بابایی تو حیاط بیمارستان ماهم تو اتاق .با مامان جونی می خندیدیم که نگهبان
بیمارستان شدیم همه خوابن ما بیدار.
خلاصه که واقعا اینکه میگن روز زایمان بهترین روز زندگی یه زنه حقیقت داره
خدایا به حق عزیزانت تموم اونایی که در حسرت مادر شدن هستن و اونا هم میخوان این
روزارو بببینن به حق این روز عزیز طعم مادر شدن رو به اونا هم بچشون....الهی آمین
***اینم گل پسر عزیز و عجول ما تو بیمارستان***


لحظه دیدار پسر گلمممممممممممممممممم


خاطره بدنیا آمدن پسرم
